محمد على مجاهدى

389

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

غزل مرثيه كربلا اى باد صبا ! نافه گشا بلكه تو باشى * پيغامبر كرب و بلا بلكه تو باشى بر گونه ، به خمِ زلف على اكبر ناشاد * غارتگر چين ، شور ختا بلكه تو باشى با شبه پيمبر - على اكبر شه دين گفت : * مقصود خدا از شهدا بلكه تو باشى جامى است لباب ز بلا ، وز كف ساقى * نوشنده آن جام بلا بلكه تو باشى ليلا به خم زلف على دست زد و گفت : سر حلقه ارباب وفا بلكه تو باشى * با شور حسينى به نوا گفت سكينه : كاى عمه ! پناه اسرا بلكه تو باشى * در كرب و بلا گفت به شاه شهدا ، عشق : در مرتبه ، شاه شهدا بلكه تو باشى * گفتا به جوابش شه بىيار كه : اى عشق ! در كوى وفا ، راهنما بلكه تو باشى * هر شب ز غمت ناله و فرياد برآريم فريادرس روز جزا بلكه تو باشى * در ماتمت امروز همى زار بناليم فرداى جزا ، شافع ما بلكه تو باشى * ( عنقا ) ! بسرا نوحه دلسوز جگركاه مقبول حسين از شعرا ، بلكه تو باشى « 1 » مرثيه شهداى كربلا آمد محرم و باز چون ابر نوبهارى * از چشم مردمان شد سيل سرشك جارى جاى سرشك ، توفان آن به كنيم جارى * از ديده بر شهيدان چون ابر نوبهارى بر حال سوگواران ، خون جگر چو باران * آن به چو غمگساران اى دل ! ز ديده بارى دلهاى داغداران اى باغبان ! به ياد آر * در ساحت گلستان گر لاله‌اى بكارى اى باد عنبرين‌بو ! مجروح قاسم و ، تو * از نافه‌هاى آهو در جيب مشك دارى ؟ ! با اكبر دلارا با ناله گفت ليلا : * تو در ميان اعدا چون گل ميان خارى در كربلا گذر كن ، بر قتلگه نظر كن * رو ترك جان و سر كن كاين است شرط يارى بر گنج علم يزدان بنشست شمر و ، برخاست * از اهل بيت اطهار ، افغان و آه و زارى در خاك و خون سكينه غلتان چو ديد شه را * گفتا : پدر ! ز جا خيز بنشين به شهريارى بنگر كه شمر و خولى ، از تيغ و از تازيانه * اين مىكشد به زورم ، و آن مىكشد به زارى

--> ( 1 ) . همان ، ص 780 و 781 .